ترونه خون

شعر از خودم
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸
 

افتخارم اینه قلبم ذره ی خاک تو باشه

روز مرگم تن سردم رو زانوی تو باشه

با تموم افتخارم واسه مام وطن بمیرم

پای غیرتم بمیرم مرگو تو اغوشم بگیرم

وطنم خاک تو عشقه وطنم عشق تو عشقه

جونمو تو دست میگیرم واسه ایرانم میمیرم

دشمناش چه صف کشیدن نمیدونن من>زنده شیرم

واسه افتخار این خاک خیلیا دلا سوزوندن

منو تو سر اگه نبازیم باید با خفت بسازیم

به عشق پاکش بنازیم مثل مرد ببریم یا مردونه ببازیم

پای غیرت که وسط شه شاه بیت غزلیم ما

پای ایران که وا شه هممون یه جسمیم انگار

سبزو سرخ هر چی که باشیم پاش بیفته عاشقاشیم

خاکشو طلا میدونیم دست دشمنو بلا میبینیم

اینجا سیمرغ لونه داره شیر اسیا خونه داره

دلامون دل شیره روحمون از جنس سیمرغ

اخر قصه رو میخوای؟ ما رو از مرگ نترسون.

 

نظر یادتون نره.


 
comment نظرات ()
 
دل نوشته(سربازی)
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۸
 

سلام

این روزا احتمالا روزای آخره وبلاگ داریم باشه(البته احتمالا تو این وبلاگ) آخه دارم میرم سربازی و بعد از سربازی هم بعید می دونم اینقدر راحت اینترنت پرسرعت زیر دستم باشه(آخه جایی که تو دوران دانشجوییم توش کار می کردم مجهز به اینترنت پرسرعت بود یا بهتر بگم هست).

دیروز رفتم کچل کردم و 2روز دیگه قراره خودمو به پادگان مالک اشتر اراک معرفی کنم و امیدوارم که بتونم برم سربازی آخه دارم داوطلبی و زودتر از موعد میرم و اگه ظرفیت باشه منم میشم آش خور.

خدا رو چه دیدی شاید رفتم اونجا و بهم گفتن برگرد پیش مامان جونت همون 1/12/89 پاشو بیا.

امیدوارم تو دوران سربازیم و بعد از برگشت از سربازی بازم وقت سر زدن به وبلاگمو داشته باشم.

تو این یه ساله اینجا خیلی چیزا نوشتم و خاطره های خوبی هم تو این دوران دارم دلم واسه اینجا و پشت این سیستم نشستن تنگ میشه بعد از سه سال کار اینجا قراره به اخر برسه.

بیشتر از این وبلاگم واسه اون یکی وبلاگم که توش حرفای دلمو می نویسم دلتنگ میشم (که ادرسشم SECRET ه)ولی به اون حتما سر میزنم حتی اگه در این وبلاگمو تخته کنم.

همه تونو دوس دارم همه رو دوس دارم حتی اونایی که بهم بدی کردن.


 
comment نظرات ()
 
داستان بزرگ مردی به نام آریوبرزن
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧
 
آریوبرزن از دیگر بزرگ مردان تاریخ ایران باستان
آریو برزن یکی از جان فداهای خاک پاک ایران هست .آریوبرزن یکی از سرداران بزرگ تاریخ ایران است که در برابر یورش اسکندرمقدونیبه ایران زمین ، دلیرانه از سرزمین خود پاسداری کرد و در این راه جان باخت و حماسهی «در بند پارس» را از خود در تاریخ به یادگار گذاشت . برخی او را از اجداد لرها یاکردها می دانند.اسکندر مقدونی » در سال 331 پیش از میلاد پس از پیروزی در سومین جنگ خود باایرانیان، جنگ آربل Arbel یا گوگامل Gaugameleو شکست پایانی ایران ، بر بابل وشوش و استخر چیرگی یافت و برای دست یافتن به پارسه ، پایتخت ایران روانه این شهرگردید .اسکندر برای فتح پارسه سپاهیان خود را به دو پاره بخش کرد :بخشی بهفرماندهی (پارمن یونوس) از راه جلگه (رامهرمز وبهبهان)به سوی پارسه روان شد وخوداسکندر با سپاهان سبک اسلحه راه کوهستان (کوه کهکیلویه)رادر پیش گرفت ودر تنگه هایدر بند پارس(برخی آنرا تنگ تک آب وگروهی آنرا تنگ آری کنونی می دانند) با مقاومتایرانیان روبرو گردید.در جنگ در بندپارس آخرین پاسداران ایران با شماری اندک به فرماندهی آریوبرزندربرابر سپاهیان پرشمار اسکندر دلاورانه دفاع کردند وسپاهیان مقدونی را ناچار به پسنشینی نمودند. با وجود آریوبرزن وپاسداران تنگه های پارس گذشتن سپاهیان اسکندرازاین تنگه های کوهستانی امکان پذیر نبود. ازاین رو «اسکندر» به نقشه جنگی ایرانیاندرجنگ ترموپیلThermopyle متوسل شد وبا کمک یک اسیر یونانی از بیراهه وگذراز راههایسخت کوهستانی خود را به پشت نگهبانان ایرانی رساند وآنان رادر محاصره گرفت.آریوبرزن با 40سوار و5هزار پیاده و وارد کردن تلفات سنگین به دشمن ، خط محاصره راشکست وبرای یاری به پاتخت به سوی پارسهPersepolice شتافت ولی سپاهیانی که به دستوراسکندر ازراه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پیش از رسیدن او به پایتخت،به پارسهدست یافته بودند.آریوبرزن با وجود واژگونی پایتخت ودر حالی که سخت در تعقیب سپاهیاندشمن بود،حاضر به تسلیم نشدوآنقدر درپیکار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او ، همهیارانش از پای در افتادندوجنگ هنگامی به پایان رسید که آخرین سرباز پارسی زیر فرمانآریوبرزن به خاک افتاده بود.لازم به یادآوری است که بدانید یوتاب (به معنی درخشنده و بیمانند) خواهر آریوبرزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوهها راه را براسکندر بست . یوتاب همراه برادر چنان جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خودبرجای گذاشتند.و نکته آخر اینکه اسکندر پس از پیروزی بر آریوبرزن آن اسیر یونانی را هم به جرمخیانت کشت.

 
comment نظرات ()
 
حکایت بها الواعظین
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤
 

: بهاء الواعظین می نویسد :

در ابتدای مشروطه ؛ به خانه ای رفتم ؛ پیر زن و دختر جوانی آنجا بودند .

پیر زن پرسید : منظور از مشروطه چیست ؟؟

گفتم : قوانین جدید .

گفت : مثلا چه ؟

به شوخی گفتم : مثلا دختران جوان را به پیر مردان دهند و زنان پیر را به جوانان !

دخترش گفت : این چه فایده دارد ؟؟

پیر زن بلافاصله به دخترش گفت : ای بی حیا ! حالا کار تو به جایی رسیده که بر قانون مشروطه ایراد میگیری ؟؟!!


 
comment نظرات ()
 
حکایت عبید زاکانی
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤
 

شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری؟

گفت: دلالان را.

گفتند: چرا؟

گفت: از بهر آنکه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم،

ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.

*********************

شخصی تیری به مرغی انداخت، خطا کرد.

رفیقش گفت: (( احسنت)) .

تیرانداز برآشفت که مرا ریشخند می کنی؟

گفت: (( می گویم احسنت،اما به مرغ)).

برگرفته از: رساله ی دلگشای  عبید زاکانی


 
comment نظرات ()
 
پیر مرد و دخترک
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤
 

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید :

- غمگینی؟
- نه
- مطمئنی؟
- نه
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!


 
comment نظرات ()
 
طنز جالاب سیاسی امریکایی
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤
 

مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است.

مرد به طرف آنها می دود و با سگ درگیر می شود .

سرانجام سگ را می کشد و زندگی دختربچه را نجات می دهد.

پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و می گوید:

« تو یک قهرمانی »

فردا در روزنامه ها می نویسند :

” یک نیویورکی شجاع ، جان دختر بچه ای را نجات داد “

آن مرد میگوید :

« اما من نیویورکی نیستم »

پس روزنامه های صبح مینویسند :

” آمریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد “

آن مرد دوباره میگوید :

« اما من آمریکایی نیستم »

« خوب ، پس تو اهل کجا هستی ؟ »

« من ایرانی هستم ! »

فردای آنروز روزنامه ها اینگونه می نویسند :

« یک تندروی مسلمان ، سگ بی گناه آمریکایی را کشت ! »


 
comment نظرات ()
 
واقعیت هایی درباره مردان
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤
 
  • -1 تمامی آقایون شدیداً گرفتار کار و بیزنس خودشون هستند

    -2 در حالـی که شدیداً گرفتار کار و بیزنس خودشون هستند،ولی در هر صورت وقت  واسه خانوم ها دارند.

     

    واقعیت هایی در باب مردان

    -3 در حالـی که در هر صورت وقت واسه خانوم ها دارند، ولی اون ها رو  به حساب نمی آرن.

    -4 در حالی که اون هارو به حساب نمی آرن، ولی همیشه یکی تو دست و بالشون هست.

    -5 در حالی که همیشه یکی تو دست و با لشون هست،ولی بازم شانس‌شون رو  روی تور کردن بقیه خانوم ها امتحان می کنن.

    6-در حالی که شانس شونو روی بقیه خانوم ها امتحان می کنن،ولی دستپاچه می شن وقتی زنی ترکشون می کنه.

All men are extremely busy.Although they are so busy, they still have time for women.

 

 

Although they have time for women, they don’t really care for them.

Although they don’t really care for them, they always have one
Around.

Although they always have one around them, they always try their Luck with others.

Although they try their luck with others, they get really pissed off If the women leaves them.

Although the women leaves them they still don’t learn from their
Mistakes and still try their luck with others


 
comment نظرات ()
 
واقعیت های جالبی درباره زنان
نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤
 
  • - برای بیشتر خانوم ها مهم ترین مسئله ،امنیت مالی است.

  • -با این که امنیت مالی برایشان بسیار مهم است،ولی باز هم بیرون می رن و لباس های گرون قیمت می خرن.

  • - با این که همیشه لباس های گرون قیمت می خرن،ولی مدام میگن که چیزی ندارن بپوشن.  

     

     

  • واقعیت هایی در باب زنان

    واقعیت هایی در باب زنان

    -با این که می گن چیزی ندارن بپوشن، ولی همیشه هم قشنگ و شیک لباس می پوشن.

     - با این که همیشه قشنگ و شیک لباس می پوشن،ولی می گن لباس هام دیگه کهنه و درب و داغونه.

     

  • - با این که میگن که لباس هاشون کهنه و درب و داغونه،ولی  انتظار دارن که شما همیشه از تیپ شون تعریف کنید.

  • -با این که همیشه انتظار دارن ازتیپ شون تعریف کنید،ولی وقتی هم شما این کار رو می کنین …حرف هاتونو باور نمی کنن.(می فهمن که داری مخ شونو می زنی).

     

  • . the most important thing for a woman is financial security.. Although this is so important, they still go out and buy expensive
    Clothes.
    . Although they always buy expensive clothes, they never have something To wear.. Although they never have something to wear, they always dress
    Beautifully.. Although they always dress beautifully, their clothes are always just “An old rag”.
     . Although their clothes are always “just an old rag”, they still
    Expect you to compliment them.

     

    . Although they expect you to compliment them, when you do, they don’t Believe you


  •  
    comment نظرات ()
     
    عکس عاشقانه
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
     


     
    ادامه مطلب...
    comment نظرات ()
     
    این دختر خیلی خوشگله نه؟؟
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
     

     


     
    ادامه مطلب...
    comment نظرات ()
     
    فضای مطالعه در کالج دانمارک
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
     


     
    comment نظرات ()
     
    والپیپر عاشقانه
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠
     

    عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM

    عکسهای عاشقانه Www.Pix98.CoM


     
    ادامه مطلب...
    comment نظرات ()
     
    عکس همسران حاکمان کشورهای عربی
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧
     
    ملکه رانیا همسر عبدالله دوم پادشاه اردن


    alt

     

    alt


     
    ادامه مطلب...
    comment نظرات ()
     
    خراش های عشق مادر
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥
     

    یک روز گرم تابستان ، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.

    مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد. مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.

    وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریاد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.

    تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...

    آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.

    کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.

    پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند. پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.

    خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد. 

    پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت:

    این زخمها را دوست دارم ، اینها خراشهای عشق مادرم هستند

     برگرفته از وبلاگ بخوان ولذت ببر


     
    comment نظرات ()
     
    منشور حقوق بشر کوروش(بخوان و افتخار کن)
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥
     

     

    َبا توجه به این که مدتی ایست که استوانه کوروش کبیر از انگلستان به موزه ملی انتقال یافته و امکان بازدید از این اثر تاریخی با ارزش برای هموطنان مهیا شده بد ندیدم تا قسمتی از متن استوانه رو که به منشور حقوق بشر کوروش کبیر معروف شده براتون بنویسم

    منشور حقوق بشر کوروش کبیر در "بخش ایران باستان" موزه بریتانیا قبل از انتقال موقت به ایران

    منشور حقوق بشر کوروش کبیر

    کوروش، پادشاه بزرگ هخامنشی که به بیان برخی مفسرین از جمله علامه طباطبایی به احتمال زیاد همان "ذوالقرنین" (پادشاه ستوده شده در قرآن) است، منشوری مکتوب از خود به یادگار گذاشته و هم اکنون به عنوان نخستین منشور جهانی حقوق بشر شناخته می شود. این منشور را با هم می خوانیم:

    اینک که به یاری مزدا ، تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام می کنم :

    که تا روزی که من زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد ، دین و آیین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من ، دین و آئین و رسوم ملتهایی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.

    من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد، هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملت تحمیل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است ، که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.

    من تا روزی که پادشاه ایران و بابل و کشورهای جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ، کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد ، من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.

    از مزدا خواهانم ، که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند. من تا روزی که پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال ، تصرف نماید.

    من تا روزی که زنده هستم ، نخواهم گذاشت که شخصی ، دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد ، وی را بکار وادارد. من امروز اعلام می کنم ، که هر کس آزاد است ، که هر دینی را که میل دارد ، بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند ، مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غضب ننماید و هر شغلی را که میل دارد ، پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است ، به مصرف برساند ،
    مشروط به اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند.

    من اعلام می کنم ، که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده ، مجازات کرد ، مجازات برادر گناهکار و برعکس به کلی ممنوع است
    و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر میشود ، فقط مقصر باید مجازات گردد ، نه دیگران.

    من تا روزی که به یاری مزدا ، سلطنت می کنم ، نخواهم گذاشت که مردان و زنان را بعنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من ، مکلف هستند ، که در حوزه حکومت و ماموریت خود ، مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد و از مزدا خواهانم ، که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند.

    برگرفته از وبلاگ" بخوان و لذت ببر"

    افتخار میکنم که از نسل یه همچین انسان وارسته و پاکی هستم.

    کوروش کسیه که تو ممالک زیر فرمانش لقب پدر رو بهش داده بودند.

    پدر را خدایش بیامرزد.


     
    comment نظرات ()
     
    بدینوسیله منم....
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٥
     

    بدینوسیله من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیت های یک کودک هشت ساله را قبول می کنم. می خواهم به یک ساندویچی بروم و فکر کنم آنجا یک رستوران 5 ستاره است. می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است چون می توانم آن را بخورم. می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند. می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم. نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری و خبرهای ناراحت کننده ،صورتحساب جریمه و ... . می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم. به یک کلمه محبت آمیز به عدالت به صلح به فرشتگان به باران و به ... این دسته چک من. کلید ماشین. کارت اعتباری و بقیه مدارک مال شما .من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم"

    برگرفته از وبلاگ "همه چیزهای خوب"

    کاش میشد استعفا داد.

     فکرشو کنید قشنگ میشد نه.؟


     
    comment نظرات ()
     
    داش داش داشم من
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٥
     


     
    comment نظرات ()
     
    شعره خودمه
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢
     

    مینویسم قطعه هایی بی سر و بی انتها

    شاید ان محبوب داند قصه و انتهای ماجرا

    من کسی را دوست مید ارم که او یادم نیست

    من دلی دارم دلی که جز غم یارش نیست

    قلب من چون اتش و اتش به تیغم میکشد

    دیدن دستان پر هرمش به دستان دگر

    تیر است و خون به دل ریشم میکشد

    ساز من با من بخوان این ترانه این بار را

    با من اواره بخوان غم دوری یار را

    ساز من جز تو کسی همدم نیست

    جز نفیرت کسی این درد را محرم نیست

    عاشقم عاشق شاهد زیبا رخی

    عشق من هم عاشق زیبا رخی است

    عشق او دیگری و عشق من زیبا نگاه اتشش

    خون خورم اما نمیبیند مرا

    بهر جانان جان دهم اما نمیداند چرا

    صبح با یک ارزو از خواب شیرین میشوم

    ارزوی دیدن روی پری صورت او

    شب به گاه خواب یادش میکنم

    باز تا صبح آرزوی دیدارش میکم

    (بابت بی هنریم ازتون معذرت میخوام ولی خوب دیگه با وجود اینکه میدونم تو شعر گفتن بی استعدادم ولی باز از رو نمیرم)


     
    comment نظرات ()
     
    از اون اتفاقایی که خدا سر گرگ بیابونم نیاره
    نویسنده : ابوذر علی مرادی - ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۱
     

    db.hoo.ir

    db.hoo.ir

    db.hoo.ir

    db.hoo.ir

    db.hoo.ir

    db.hoo.ir

    db.hoo.ir

    db.hoo.ir

    db.hoo.ir

    db.hoo.ir

    db.hoo.ir

    db.hoo.ir


     
    comment نظرات ()
     
     



    کد آهنگ دروغ بود از گروه بیسمارک

    جدیدترین کد آهنگ