پنجره را به پهنای جهان میگشایم
جاده تهی ست . درخت گرانبار شب است
ساقه نمی لرزد . آب از رفتن خسته است:
تو نیستی /نوسان نیست
تو نیستی و تپیدن گردابی ست
تو نیستی و غریو رودها گویا نیست ودره ها نا خواناست
می آیی : شب از چهره ها بر میخیزد/ راز هستی می پرد
می روی : چمن تاریک می شود /جوشش چشمه میشکند
چشمانت را می بندی : ابهام به علف می پیچد
سیمای تو میوزد و آب بیدار میشود
می گذری و آیینه نفس می کشد
جاده تهی ست و تو باز نخواهی گشت وچشمم به راه تو نیست! جمعه ۴ خرداد ،۱۳۸۶ - به قلم پری
برگرفته از وبلاگ:درپی دست کسی می گردم
نظرات ()