ترونه خون

حکایت بها الواعظین
نویسنده : وحید علی مرادی - ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤
 

: بهاء الواعظین می نویسد :

در ابتدای مشروطه ؛ به خانه ای رفتم ؛ پیر زن و دختر جوانی آنجا بودند .

پیر زن پرسید : منظور از مشروطه چیست ؟؟

گفتم : قوانین جدید .

گفت : مثلا چه ؟

به شوخی گفتم : مثلا دختران جوان را به پیر مردان دهند و زنان پیر را به جوانان !

دخترش گفت : این چه فایده دارد ؟؟

پیر زن بلافاصله به دخترش گفت : ای بی حیا ! حالا کار تو به جایی رسیده که بر قانون مشروطه ایراد میگیری ؟؟!!


 
comment نظرات ()
 
حکایت عبید زاکانی
نویسنده : وحید علی مرادی - ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤
 

شیطان را پرسیدند که کدام طایفه را دوست داری؟

گفت: دلالان را.

گفتند: چرا؟

گفت: از بهر آنکه من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم،

ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.

*********************

شخصی تیری به مرغی انداخت، خطا کرد.

رفیقش گفت: (( احسنت)) .

تیرانداز برآشفت که مرا ریشخند می کنی؟

گفت: (( می گویم احسنت،اما به مرغ)).

برگرفته از: رساله ی دلگشای  عبید زاکانی


 
comment نظرات ()
 
پیر مرد و دخترک
نویسنده : وحید علی مرادی - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤
 

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید :

- غمگینی؟
- نه
- مطمئنی؟
- نه
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!


 
comment نظرات ()
 
حکایت
نویسنده : وحید علی مرادی - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
 

درویشی قصه زیر را تعریف می‌کرد

یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی‌اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود. وقتی مُرد همه می‌گفتند به بهشت رفته است؛ آدم مهربانی مثل او حتماً به بهشت می‌رود.

در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیر نرسیده بود و استقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.

ادامه در ادامه مطلب


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()
 
نجس ترین چیز در دنیا.
نویسنده : وحید علی مرادی - ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٩
 

روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!


 
comment نظرات ()
 
 



کد آهنگ دروغ بود از گروه بیسمارک

جدیدترین کد آهنگ