در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
نظرات ()
سه نامه چخوف به همسرش
"به مناسبت سالگرد تولد او در 29 ژانویه"
چخوف به اٌلگا کنیپر
18 اوت 1900، یالتا
محبوبم.
به سئوالاتی که از نامهة تو تراوش کرده اند پاسخ می دهم.
من در گورزوف کار نمی کنم، بلکه در یالتا هستم. این جا سخت مزاحم من هستند، به طور بد و رَذیلانه مزاحم می شوند به محض این که بخواهم دستم را به روی کاغذ ببرم در به صدا می آید و یک پوزه از لای در نمایان می شود. نمی دانم این نمایشنامه چگونه از آب در خواهد آمد. شروعش که بد نیست، به نظر روان و سلیس می آید.
آیا همدیگر را خواهیم دید؟ بله، خواهیم دید. چه وقت؟ در اولین روزهای ماه سپتامبر، به احتمال بسیار زیاد. من دلتنگ و عصبی هستم. پولها به طور سرسام آور خرج می شوند. من بزودی مفلس و ورشکست خواهم شد. امروز باد سختی می وزد. طوفان است. درختها خشک شده اند.
یکی از لک لک ها پرواز کرد و رفت.
بله، هنرپیشه عزیز، بگو اکنون من به چه ذوق بیهوده ای باید به صحرا، کنار جنگل، کنار ساحل و به نزدیک گله بروم. آخر خنده دار است بگویم که اکنون دو سال است که سبزه ها را ندیده ام. دوسیای من دلم تنگ است! ماشا فردا خواهد رفت. خوب انشاالله سلامت باشی. آلکسیف ها و نیمروویچ را نمی بینم.
آنتونیو تو.
ویشنفسکی برایم نامه نمی نویسد. حتما" دلخور است. به همین سبب در نمایشنامه نقش بدی برایش در نظر خواهم گرفت.
چخوف به اٌلگا کنیپر
20 اوت 1900، یالتا
عزیز من، این دیگر یعنی چه؟ نوشته ای که تا به حال فقط یک نامه از من دریافت کرده ای، در صورتی که هر روز دارم برایت نامه می نویسم! این دیگر چه صیغه ای است؟ نامه های من تا به حال گم نشده اند.
ادامه در ادامه مطلب.
نظرات ()وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش
درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است
و آنها پولی برای مداوای او ندارند.
پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست
هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد.
سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.
قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد.

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت.
جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند
ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود.
دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد،
ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت
و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!

دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته
و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد،
من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا،
او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد
این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟
از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟ فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد! فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت،
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب،
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم،
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.
پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود،
می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار
نظرات ()|
|
|
"خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ صلح را هموار کند." "خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند." "خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم." "خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای." "خداوندا ما نمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکر داده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم." بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان ... |
نظرات ()