میخندم و میدانم از این خنده ی تلخم اسمان میگرید/میمیرمو میدانم از این مرگ کسی غمگین نیست
میسوزم و میسازم به این درد کسی محرم نیست/عشقم به فنا رفتو کسی مرهم نیست
ای طبیب سخت گفتار قلبم مدران که امیدی نیست/عشقی که میکشد مرا از سینه برون کشیدنی نیست
میدانمو میبینم از این درد مرا درمان نیست/برخیز طبیب از سر بالینم مرا دگر جان نیست
جان فریادم نیست برخیز طبیبم که دگر تاب ندارم/بگذار بمیرم که دگر در شب تارم امید فردایی نیست
انگار که در میکوبد مرگ باید بروم هیهات/بر زبانم حرفها باقیست بس کن ابوذر دگر کافی است
بر سنگ مزارم بنویسید جوان بود فارغ ز منو اینو آن بود/برسنگ مزارم بنویسید بر سینه ی تنگش هزاران تیغو سنان بود
این شعر از خودمه خوشحالم میکنید اگه در موردش نظر بدید حتی اگه به نظرتون مزخرف بیاد.
نظرات ()